بریم تهران مسافرکشی !

خرید بک لینک

یک بعد از ظهر گرم تابستانی در غرب تهران پرایدی که مسافرکش است جلوی پایم ترمز می کند و راننده می پرسد کجا ؟ مقصدم را می گویم و سوار می شوم .

خیابان شلوغ است و ترافیک عصرگاهی می رود که کم کم رخ بنماید ! راننده که پسر بیست و اندی ساله ای است با بی حوصلگی رانندگی می کند ؛ فاصله مجاز را با خودروهای دیگر رعایت نمی کند و چراغ قرمز را نادیده می گیرد.

به او می گویم لطفا کمی بیشتر احتیاط کن! وقتی برای جواب دادن به من شروع به صحبت می کند ، لهجۀ غلیظ و شیرین اش اولین چیزی است که نظرم را جلب می کند . می پرسم اهل کجایی ؟ می گوید از کوهرنگ آمده ام تهران برای کار ....

و کارش همین مسافرکشی با پراید نه چندان سالمی است که شب ها هم تبدیل به اتاق خواب او می شود. در شهرشان کار پیدا نمی شود و از بی پولی و بیکاری خسته بوده ؛ پس با چندتا از دوستانش بلند می شوند و می آیند تهران .

روزها در یک مسیر خاص مسافر کشی می کنند ؛ شب ها در ماشین می خوابند ، به حمام های عمومی می روند ، ظهرها را با ساندویچ یا نان و پنیرسر می کنند و پول شان که جمع شد ، سفری کوتاه به شهرشان می روند و زود باز می گردند.

نامش احمد است .وقتی می خواهم پیاده شوم تعارف می کند و نمی خواهد پول بگیرد.احمد مثل همه همشهری ها و هم ولایتی هایش مهربان و خونگرم و سخاوتمند است . اما «تهران خسته اش کرده ، دیگر نمی تواند این همه دود و ترافیک و تنهایی در میان این همه شلوغی را تحمل کند ، دوست دارد به خانه بازگردد ، اما چاره ای نیست، باید بماند....»

راننده هایی که در تهران زندگی می کنند و قبل از احمد در این خط کار می کرده اند تقریبا هر روز با او و همشهری هایش بگو مگو دارند و آنها را رقیب شغلی خود می دانند. «شاید آنها هم حق داشته باشند . بالاخره آن ها هم زن و بچه دارند و درآمدشان کم شده است . » اما احمد چه کند ؟ مگر نه اینکه همه حق دارند زندگی کنند و در سفره شان نانی باشد ....

تازه روزی هم دست خداست ، پس چرا تهران با او اینگونه رفتار می کند ؟ نه فقط از کوهرنگ و خرم آباد و دیگر شهرهای لرستان ، که بسیاری از مردان جوان و میانسال از کردستان و ارومیه هم به هوای همین کار به تهران آمده اند.

مثل حمید که چهل و پنج ساله است و از ارومیه به تهران آمده و دختر دم بخت دارد و باید از خودش بزند و دلتنگی را فراموش کند تا بتواند با مسافرکشی شبانه روزی در تهران با دست پر به خانه بازگردد و جهیزیه برای دخترش فراهم کند.

تابستان کار راحت تر است اما در زمستان که هوا سرد می شود ، شب در ماشین خوابیدن و سرما خوردن و بیماری های طولانی مدت او را کلافه می کند ، نمی تواند غذای سالم و خانگی بخورد و دوری از همسرش برای او سخت شده است ...

حمید می گوید ای کاش در شهرهای خودمان کاری داشتیم و به اینجا نمی آمدیم ، اصلا زندگی کردن یادمان رفته ، زن و بچه مان آنجا تنها ، ما اینجا غریب ، من اگر نصف این درآمد را در شهر خودمان داشتم به تهران نمی آمدم و اضافه می کند :

« هیچ کس به فکر ما نیست ، ما هم آدمیم ، حالا از من سنی گذشته ، اما شما می دانید آمدن این همه پسر جوان و تنها به تهران ، دوری از خانواده ، این زندگی سخت ، بیماری ، شب ها در ماشین خوابیدن و تمام روز را در خیابان ها گشتن چه گرفتاری هایی برای همه درست میکند؟»

من که جواب سوالش را نمی دانم ، شاید تهران بداند !

انعکاس در سایت الف به نشانی

http://alef.ir/vdcgny9wzak9nu4.rpra.html?359750

17 خرداد 1395

مهرمانا Mehrmana...

ما را در سایت مهرمانا Mehrmana دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 8:41

صفحه بندی